ماه مهمانی خدا
عزیزم امروز هفتمین روز از ماه رمضونه و امسال ششمین ماه رمضونی که شما پیش من و بابا هستی گل من وقتی بعدازظهرها زودتر میام دنبالت خیلی خوشحال می شی و بهم می گی مامان نمی شه هرروز زود بیای منم خیلی دوست داشتم که همیشه زود بیام دنبالت اما خوب کار دیگه کاریش نمی شه کرد فدات بشه مامان وقتی بعدازظهرها میام و باهم نماز می خونیم از اینکه بیشتر قسمت های نماز رو با من تکرار می کنی احساس خوبی بهم دست می ده و بهت افتخار می کنم که انقدر عاشق نمازی و حتی وقتی اذان مغرب رو میگن تو می گی مامان بیا اول نماز بخونیم خدارو شکر می کنم از اینکه دختری مثل تو دارم بابا بهت قول داده اگه دختر خوبی باشی و به حرفامون گوش کنی پنج شنبه بعد از افطار ببرتت پارک کوچولوی نازنین امروز تولد خاله سونیا است و قراره که اگه بابا قبول کنه بریم خونشون البته مامان مرضی و خاله فریبا و خاله فرهناز هم قراره بیان بیشتر برای این قبول کردم برم که تو شادی کنی چون امروز خیلی حالم بده و احساس ضعف می کنم ولی بخاطر تو هرکاری می کنم که خوشحال باشی چند روزه که بهم می گی برات کرم ضد افتاب بخرم قربونت برم که از الان به فکر پوست عین ماهت هستی از امروز هم برات کلاه گذاشتم که وقتی می برم و میارمت پوستت خراب نشه نازنینم راستی امروز سالگرد عروسی من و بابا هم هست یادش بخیر امروز هفتمین سال شروع زندگی من و بابایی هم تموم می شه و وارد هشتمین سال می شیم امیدوارم که خدا خانواده سه نفرمون رو حفظ کنه



ماه مهمانی خدا
