ترس نازگل مامان از بازی تو استخر
نازنینم الان که دارم این مطالب رو می نویسم 5 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت از عمر نازنینت می گذره فدای وجودت بشه مامانی
یکشنبه با بابا رفتیم کرج از خوشحالی نمی تونستی تو ماشین بشینی و همش می پرسیدی مامانی کی می رسیم بخاطر تعطیلی خیلی ترافیک بود و تقریبا دو ساعت طول کشید که رسیدیم انقدر خسته و گرسنه بودیم که تا رسیدیم مامان مرضی خودش احوالمون رو دید و زود برامون شام آورد تا ساعت 2 بیدار بودیم و تو هم هر کاری دلت می خواست انجام دادی و مامان مرضی هم مدام قربون صدقت می رفت روز دوشنبه هم از صبح که بیدار شدی مدام اصرار می کردی مامان بریم استخر بازی کنم مامان مرضی هم قایق بادی و کلی هم اسباب بازی برات اورد اما نمی دونم چرا بعد از اون همه اصرار اصلا نیومدی تو آب و هرچی بابایی بهت می گفت که بیا بغلت کنم جیغ می زدی و از ترس می لرزیدی اما یه استخر بادی بود که ترجیح دادی تو اون بشنینی و با اسباب بازیهات بازی کنی بعد از سه چهار ساعت بازی وقتی خودت خسته شدی مامان مرضی برد حمومت کرد و ظهر هم خاله فریبا برامون آش آورد و تا شب کلی بازی کردی و وقتی برگشتیم تا برسیم خونه تو ماشین خوابیدی و منم غصم شده بود که چه جوری بیدارت کنم وقتی رسیدیم و بیدارت کردم کلی گریه کردی و تا آرومت کنم تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا بخوابی ساعت 2 شب بود که خانومم خوابش برد منم به بابا سعید گفتم که احتمالا داری بهونه مامان مرضی رو می گیری بهت قول دادم دوباره چهارشنبه شب بریم خونشون و تا جمعه پیشش باشی نازنینم و هرچقدر دوست داشتی بازی کنی و بقول بابایی آتیش بسوزونی مثل همیشه میگم که دوست دارم قد یه دنیا


ترس نازگل مامان از بازی تو استخر
