عشق نازنین دخترم به ائمه
فاطیما گلم امروز بعد از پنج روز که کنارم بودی اومدم سرکار و خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چند روز گذشته که ایام محرم بود باهم می رفتیم مسجد یه وقتایی هم می رفتیم هیئت خاله بابایی شبایی که پیاده از مسجد برمی گشتیم اگه دسته زنجیرزنا رو می دیدی کلی گریه می کردی و می گفتی مامانی چرا امام حسین رو کشتن واقعا بهت حسودیم می شه که تو این سن کم امام حسین رو درک کردی تو این چند شب بهم می گفتی مامانی بهم لباس مشکی بپوشون آخه امام حسین ناراحت می شه من لباس رنگی بپوسم فدای دلت بشه مامانی وقتی می رفتیم هیئت کلی سینه زنی می کردی و یا حسین و یا ابوالفضل می گفتی بهت افتخار می کنم مامانی دوست دارم همیشه عشق به امام حسین و حضرت ابوالفضل رو تو سینه ات داشته باشی امروز هم نرفتی مهد و موندی پیش مامان پری فردا رو هم اگه نری مهد کلا هشت روزه که نرفتی و کمی استراحت کردی چند روز پیش بهم گفتی مامان می خوام برای امام حسین یه خونه درست کنم و براش یه پنجره بسازم و جلوی پنجره اش یه گلدون خوشکل بذارم گفتم چرا می خوای براش خونه درست کنی گفتی اخه می خوام نذارم دشمنا بکشنش مامانی فدای دلت بشه عزیزم 
یه چیکه شادی یه مشت ستاره یه دل که هیچوقت آروم نداره
ما با همینا خوشبخت و شادیم ما حک شدیم تو برگای تقویم
ما با هیمنا خوشبخت و شادیم
بخند عزیزم فردا تو راهه لقمه ای از نور تو دست ماهه
بخند عزیزم شب غرق رازه پنجره های خوشبختی بازه
می خوام تو چشمات اشکی نلغزه جوری بیام که برگی نلرزه
بزار که قلبم پیشت بمونه تا دنیا شکل رویاهامونه
به فکر اینم که غم بمیره چیزی نگم که دلت بگیره
با تو رو ابرا قدم گذاشتم من آرزویی جز تو نداشتم
بخند عزیزم فردا تو راهه حلقه ای از نور تو دست ماهه.....


عشق نازنین دخترم به ائمه
