روز شماری برای رفتن به خونه مامان مرضی

عزیز دل مامان مثل اینکه دیروز توی مهد خیلی شیطونی کرده بودی آخه وقتی اومدم دنبالت مدام می گفتی مامانی خسته شدم گفتم چرا مگه چیکار کردی گفتی امروز کلاس خلاقیت داشتیم و کلی کار انجام دادیم با اینکه تو خونه کلی ذوق کرده بودی که می تونی تو حیاط مهد بازی کنی اما بهت اجازه نداده بودن بری حیاط چون تغذیه ات رو کامل نخورده بودی و خاله فرشته هم به تو و چند تا از دوستات اجازه بازی نداده بود اشکال نداره پنج شنبه خونه مامانی مرضی انقدر بازی کن تا خسته شی امروز که می خواستم ببرمت مهد کمتر اذیتم کردی چون تا بهت گفتم فردا پنج شنبه است و نمی ری خوشحال شدی و خودت تو آماده شدن کمکم کردی بعد هم سی دی عمو پورنگ و چند تا اسباب بازی گذاشتی تو کیفت و راهی شدیم که بریم بابایی دیروز اصلا تو رو ندید چون بعد از کارش رفته بود خونه مامان پروین که بره هیئت وقتی اومد تو خواب بودی دیروز وقتی رسیدیم خونه ساعت شش و نیم بود و برات شام رو آماده کردم و وقتی شام خوردی بلافاصله خوابیدی خیلی خوشحالم که دیروز زود خوابیدی و امروز سرحال بیدار شدی من هم مثل تو دقیقه شماری می کنم تا فردا بیاد و با بابایی بریم خونه مامان مرضی گل مامان دوست دارم تا قد آسمونا.


روز شماری برای رفتن به خونه مامان مرضی
