فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

عزیز دلم بزرگ شده

1391/8/15 14:03
نویسنده : مامان فاطیما
164 بازدید
اشتراک گذاری

عزیز دلم امروز هم مثل روزهای قبل دوست نداشتی بری مهد کودک با کلی ناز کشیدن و قربون صدقه رفتن حاضرت کردم و باهم دیگه راهی شدیم بهت قول دادم که زود زود بیام دنبالت و انشاالله که بتونم سرقولم بمونم دیروز عمه اومده بود دنبالت اخه مامانی یکشنبه ها باید تا ساعت ٦ بمونه سرکار برام خیلی سخته که ١١ ساعت نمیبینمت اما اشکال نداره این روزها می گذره و بالاخره تو هم بزرگ می شی و این روزها برای هردوتامون می شه یه خاطره ساعت ٧ بود که اومدم خونه عمه و بردمت خونه البته قبل از اینکه ماشین رو پارک کنم و بریم خونه بابایی زنگ زد و گفت نزدیک خونه اس من هم بهش گفتم پس بیا بریم کمی خرید کنیم شما هم زمانی که منتظر شدیم تا بابایی بیاد کل ماشین رو زیرو رو کردی و می گفتی می خوام ببینم تو داشپورت ماشین چی داری من هم کلی به تلفظ کلمه داشپورتت خندیدم اما چون شما ناراحت می شی کسی به حرفت بخنده سعی کردم آروم بخندم که ناراحت نشی با اینکه پشتت به من بود اما یکدفعه بهم گفتی مامان داری بهم می خندی من هم گفتم نه ولی فکر کنم متوجه شده بودی بعد از خرید تا رسیدیم خونه گفتی گشنمه مامانی من هم سریع شام رو آماده کردم و تو هم تو چیدن میز شام کمکم کردی و گفتی می خوام دختر خوبی باشم و ساعت ٩ می خوام بخوام بعد از خوردن شام رفتی خوابیدی عزیزکم دیگه داری برای خودت خانومی می شی و می خوای بزرگ شدنت رو بیشتر بهم بفهمونی اینکه خودت می خوابی خودت برای رفتن به بیرون آماده می شی و کلی کارهای دیگه از اینکه تو چیدن میز شام کمکم کردی خیلی احساس خوبی پیدا کردم و بدون اینکه متوجه بشی زیرچشمی نگات می کردم و کلی قربون صدقت رفتم بقول خودت تا اندازه آسمونا دوست دارم دختر نازم .قند عسل مامان بزرگ شده

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)