دندون درد فاطیما جونی
نازنینم یکشنبه شب (92.07.28) وقتی شامت رو خوردی بابایی مثل همیشه بوست کرد و گذاشت تو تختت که بخوابی منو و بابایی مشغول تماشای تلویزیون بودیم که دیدیدم گلمون با گریه از اتاقش اومد بیرون گفتی مامانی دندونم درد می کنه
با بابایی هر کاری بلد بودیم انجام دادیم تا درد دندونت اروم شه که نشد تصمیم گرفتم فرداش که از سرکار برگشتم ببرمت دکتر و بالاخره دیروز (92.07.29) با هزار نقشه راضی شدی برای اینکه کمتر بترسی به عمه گفتم باهامون بیاد خدا رو شکر خانم دکتر مهربونی اونجا بود و کلی باهات صحبت کرد و سرگرمت کرد بعد شروع به درست کردن دندونت کرد اول بی حسی برات زد بعد من با دستام روی چشمای نازت رو گرفتم تا خانم دکتر به دندون نازگلم آمپول بزنه دلم می خواست گریه کنم طاقت دیدن اون لحظه رو نداشتم اما چاره ای نبود عمه هم تا آخرین لحظه با من بالای سر تو بود حدود دو ساعتی طول کشید تا کار درست کردن دندونت تموم بشه ولی خوشحال بودم که فرشته کوچولوی من شب راحت می خوابه بعد از اینکه خانم دکتر دندونت رو درست کرد به بابایی زنگ زدم و اومد دنبالمون و باهم رفتیم برات سوپ خریدیم و به زور چند قاشقی غذا خوردی و بیهوش شدی بهم قول دادی دیگه آدامس و شکلات و از این جور چیزا نخوری منم بهت قول دادم که برات چرخ خیاطی بخرم خوشحالم که دیگه دندونت درد نمی کنه و منم اضطراب ندارم که اگه تو مهد غذا خوردی دندونت درد نگیره و عذاب نکشی امروز هم برای اینکه بهتر بشی مهد نرفتی و موندی پیش عمه من نمی دونم اگه عمه نبود باید چیکار می کردم دوست دارم اندازه یه دنیا اینم یه عکس از کارتونی که دوست داری.


دندون درد فاطیما جونی 
