دلتنگی
عزیز دلم امروز به خاطر آلودگی هوا، مهد کودک تعطیل بود و موندی پیش بابایی ساعت ده صبح بابا تو رو برد خونه عمه مهربونم و قرار شد که من از سرکار بیام دنبالت و ببرمت حموم که بری خونه مامان پری خیلی دلم گرفته از اینکه امشب پیشم نیستی خیلی ناراحتم بغض گلومو گرفته آخه هر روز صبح مخصوصا روزهای پنج شنبه که تعطیلم عادت کردم که بیای و بهم بگی مامانی سلام صبح بخیر و بهانه صبحانه رو بگیری و بعد از خوردن صبحانه باهم مشغول تمیز کردن خونه بشیم وقتی به این فکر می کنم که امشب پیشم نیستی غصه ام می گیره هر چی بزرگتر میشی بیشتر بهت وابسته می شم کاش می شد راضیت می کردم که امشب نری اما میدونم وقتی بهت بگم نرو کلی گریه می کنی و من بدتر دلم می گیره دیشب باهم رفتیم و برات بوم نقاشی خریدم قرار بود امروز تو مهد روی بوم نقاشی بکشین و تو هم کلی ذوق این کار رو داشتی که مهد تعطیل شد خوشگلم با اینکه وقتی پیشم هستی خیلی شیطونی می کنی و یه وقتایی واقعا کم میارم ولی واقعا دوریت برام سخته فکر کنم باید با دلم کنار بیام برای اینکه یک هفته است که بهت قول دادم که امروز بری خونه مامان پری امیدوارم بهت خوش بگذره تموم آروزی من و بابایی شادی توست پس بخند و شادی کن و از دنیای کودکیت لذت ببر.
عاشقتم فرشته کوچولوی من


دلتنگی 
