هدیه فرشته مهربون
دختر یکی یه دونم
دیروز وقتی اومدم مهد دنبالت گفتی مامانی به نظرت فرشته مهربون هدیه منو آورده یا نه؟
گفتم مامانی شب که بخوابی فرشته مهربون هدیه ات رو می یاره و ازت قول گرفتم که تا شب زیر بالشتت رو نگاه نکنی. وقتی بابایی از سرکار اومد به بهانه خرید گذاشتیمت خونه و رفتیم برات یه عروسک خیلی خوشگل خریدیم

چون به حرف بابایی گوش کرده بودی و همراه غذات گوشت خورده بودی بابایی برات یه تخته با مداد جادویی هم خرید. عروسکت رو زیر بالشتت گذاشتم و بهت گفتم بری و زیر بالشتت رو نگاه کنی که فرشته مهربون هدیه ات رو آورده یا نه منم از پشت سر ازت فیلم می گرفتم که یادگاری برات بمونه عزیز دلم با دیدنت عروسک کلی ذوق کردی و حسابی خوشحال شدی قربون خودت و دنیای ساده و معصومانه کودکانه ات بشم که باور کردی فرشته مهربون برات هدیه آورده خوشحالم که تونستیم دوباره تو رو خوشحال کنیم شب وقتی می خواستی بخوابی به بابایی گفته بودی که بابا هنوز عروسکم با من غریبی می کنه چون از دوستاش جدا شده ناراحته امشب می خوام بذارمش کنار عروسکهای دیگم تا با اونا آشنا بشه بعد باهاش بازی کنم الهی قربون دلت بشه مامانی راستی قراره چهارشنبه با دوستای مهدت بری نمایش موزیکال فیتیله رو ببینی انشاالله بهت خوش بگذره و حسابی شادی کنی.



هدیه فرشته مهربون 
