تولد بابایی
عزیز دلم دیروز تولد بابا اصغر بود اول قرار نبود بریم خونشون ولی بابا با عمه هماهنگ کردن که بریم عمو احسان با ماشین تصادف کرده بود خدا رو شکر به خودش چیزی نشده بود اما ماشین بدجور خسارت دیده بود و بابا خیلی از این قضیه ناراحت بود وقتی اومدم مهد دنبالت اول بهانه گرفتی که چرا نمی برمت پارک بعد از کلی توضیح دادن و وعده خونه مامان پری رو دادن راضی شدی بریم خونه وقتی رسیدیم دندون درد بدی اومد سراغم تو هم برای اینکه به من کمک کنی خودت حاضر شدی قربونت برم که با سلیقه ای و بهترین لباسها رو می پوشی بابا هم ساعت 8 اومد و رفتیم برای بابا اصغر کیک و کادو خریدیم و رفتیم خونشون دختر گلم شما خانومتر و بزرگ تر شدی و کمتر از قبل با باران شلوغ می کنی نازنین مامان خیلی دلت می خواست شب بمونی خونه مامان پری اما بنده خدا پاهاش درد می کرد و ترجیح دادم بیارمت خونه تا هروقت که حالش بهتر شد بری پیشش انشاالله همیشه شاد باشی و مامانی هم از شادی تو لذت ببره.
دوست دارم قد یه دنیا.


تولد بابایی
