فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 20 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

ماهی کوچولو

دختر قشنگم امروز قرار بود تو مهد با مربیتون کیک درست کنید خیلی ذوق داشتی و صبح که بیدارت کردم برای اولین بار بود که به خاطر درست کردن کیک سریع اماده شدی که بری مهد امیدوارم که امروز بهت خوش گذشته باشه. دیشب بابایی برات یه ماهی خوشگل طلایی خریده بود تو هم خیلی خوشحال شدی و وقتی بهت گفتم مامانی اسمش رو چی بذاریم گفتی می خوام اسم خودم رو براش بذارم اما وقتی امروز قبل از رفتن به سرکار خواستم بهش غذا بدم هرچی تنگش رو نگاه کردم نبود اول فکر کردم ته تنگه اما نبود بعد دیدم افتاده کنار پنجره وقتی بهت گفتم خیلی ناراحت شدی بابایی گفته بود که این ماهیها می تونن بپرن بیرون از تنگ اشکالی نداره بابایی قراره که امروز یه ماهی دیگه برات بخره و دوبار...
3 بهمن 1391

اسباب کشی

عزیز دل مامان هفته پیش یکشنبه (٠٣/١٠/٩١) به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم برای اینکه اذیت نشی چند روزی رو خونه مامان پری بودی اما بابایی مدام زنگ می زد و حالت رو می پرسید تو هم اشتیاق داشتی که بیایی و اتاق خوشگلت رو ببینی برای اینکه خوشحالت کنم سعی کردم به بهترین شکل اتاقت رو درست کنم وقتی اومدیم دنبالت و اوردیمت خونه از دیدن اتاقت خیلی خوشحال شدی و کلی ذوق کردی  چند روزی  هم مهد نرفته بودی و شنبه که رفتی مهد همه بچه ها بهت گفته بودن که دلشون برات تنگ شده بود انقدر که شیرینی همه دلشون برات تنگ می شه نازنینم دوست دارم. تموم تلاشم رو می کنم که خوشحالت کنم دوست دارم همیشه شاد باشی . ...
20 دی 1391

فاطیما گلم عاشق ژله است

عزیز دل مامانی دیروز که اومدم مهد دنبالت تا منو دیدی گریه کردی بهم گفتی مامان من می خوام عمه بیاد دنبالم خیلی دلم شکست اما خوب میدونم این حس قشنگت بدون هیچ منظوری بوده و فقط بخاطر این بود که بتونی با ملیکا بازی کنی با این که خاله فرزانه و خاله اعظم بهم گفتن به حرفت گوش نکنم و ببرمت خونه اما دلم نیومد و نشستم تو پله ها تا عمه بیاد و تو بتونی با ملیکا بازی کنی بعد از اینکه از بابایی اجازه گرفتم که بتونی بری خونه عمه با ملیکا و عمه رفتی خونشون و تا ساعت نه شب اونجا بودی وقتی تنها رفتم خونه خیلی دلم گرفت اما خوشحال بودم که تو تونستی با ملیکا بازی کنی خوشگل مامان خیلی خوشحالم چون شنبه تعطیله (شهادت امام رضا (ع)) و می تونیم سه روز پیش هم...
20 دی 1391

عزیز دلم بزرگ شده

عزیز دلم امروز هم مثل روزهای قبل دوست نداشتی بری مهد کودک با کلی ناز کشیدن و قربون صدقه رفتن حاضرت کردم و باهم دیگه راهی شدیم بهت قول دادم که زود زود بیام دنبالت و انشاالله که بتونم سرقولم بمونم دیروز عمه اومده بود دنبالت اخه مامانی یکشنبه ها باید تا ساعت ٦ بمونه سرکار برام خیلی سخته که ١١ ساعت نمیبینمت اما اشکال نداره این روزها می گذره و بالاخره تو هم بزرگ می شی و این روزها برای هردوتامون می شه یه خاطره ساعت ٧ بود که اومدم خونه عمه و بردمت خونه البته قبل از اینکه ماشین رو پارک کنم و بریم خونه بابایی زنگ زد و گفت نزدیک خونه اس من هم بهش گفتم پس بیا بریم کمی خرید کنیم شما هم زمانی که منتظر شدیم تا بابایی بیاد کل ماشین رو زیرو رو کردی و می گفت...
15 آبان 1391