فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

ترس نازگل مامان از بازی تو استخر

نازنینم الان که دارم این مطالب رو می نویسم 5 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت از عمر نازنینت می گذره فدای وجودت بشه مامانی یکشنبه با بابا رفتیم کرج از خوشحالی نمی تونستی تو ماشین بشینی و همش می پرسیدی مامانی کی می رسیم بخاطر تعطیلی خیلی ترافیک بود و تقریبا دو ساعت طول کشید که رسیدیم انقدر خسته و گرسنه بودیم که تا رسیدیم مامان مرضی خودش احوالمون رو دید و زود برامون شام آورد تا ساعت 2 بیدار بودیم و تو هم هر کاری دلت می خواست انجام دادی و مامان مرضی هم مدام قربون صدقت می رفت روز دوشنبه هم از صبح که بیدار شدی مدام اصرار می کردی مامان بریم استخر بازی کنم مامان مرضی هم قایق بادی و کلی هم اسباب بازی برات اورد اما نمی دونم چرا بعد از اون همه اصرار ...
12 شهريور 1392

خونه مامانی

نازنینم امروز یکشنبه است و طبق معمول هر هفته باید تا ساعت پنج و نیم سرکار باشم دلم برات خیلی تنگ شده اما خوشحالم که فردا تعطیله و کنار همیم اگه بابایی بتونه امشب می برمت خونه مامان مرضی تو عاشق مامان مرضی هستی و می دونم وقتی بهت بگم می خواهیم بریم خونشون از خوشحالی بال در میاری میبرمت استخر حیاطشون تا آب بازی کنی   خلاصه اینکه دلم  می خواد بهت  خوش بگذره عزیز دلم البته اگه قول بدی دختر خوبی باشی و مراقبت خودت باشی که سرما نخوری فرشته کوچولوی من   ...
10 شهريور 1392

ماه مهمانی خدا

عزیزم امروز هفتمین روز از ماه رمضونه و امسال ششمین ماه رمضونی که شما پیش من و بابا هستی گل من وقتی بعدازظهرها زودتر میام دنبالت خیلی خوشحال می شی و بهم می گی مامان نمی شه هرروز زود بیای منم خیلی دوست داشتم که همیشه زود بیام دنبالت اما خوب کار دیگه کاریش نمی شه کرد فدات بشه مامان وقتی بعدازظهرها میام و باهم نماز می خونیم از اینکه بیشتر قسمت های نماز رو با من تکرار می کنی احساس خوبی بهم دست می ده و بهت افتخار می کنم که انقدر عاشق نمازی و حتی وقتی اذان مغرب رو میگن تو می گی مامان بیا اول نماز بخونیم خدارو شکر می کنم از اینکه دختری مثل تو دارم بابا بهت قول داده اگه دختر خوبی باشی و به حرفامون گوش کنی پنج شنبه بعد از افطار ببرتت پارک کوچولوی نازن...
10 شهريور 1392

گلدون فاطیما

عزیز دلم دیروز تا بعداز ظهر پیش عمه بودی و منم لحظه شماری می کردم که ساعت کاری تموم بشه و بیام پیشت وقتی رسیدم گلدونی رو که تو مهد درست کرده بودی و زمانی که صبح بردمت دکتر تو ماشین جا مونده بود رو برات اوردم و تو هم خیلی خوشحال شدی و گذاشتیش دم پنجره و بهش اب دادی و نازنینم فکر می کردی همون لحظه باید گل بده و چند بار پشت سر هم می پرسیدی که مامان چرا گلش در نمیاد قربون خودت و دنیای خوشگل کودکیت بشم که انقدر ساده و بی ریاست بعد باهم رفتیم خونه و لباساتو عوض کردم و رفتیم دکتر البته این دفعه برای خودم از اینکه کنارم هستی خدا رو شکر می کنم وقتی برگشتیم خونه با بابایی رفتیم و برات میوه خریدیم که متاسفانه اصلا اهل میوه خوردن نیستی  گل مامان خ...
5 شهريور 1392

دختر نازم مریض شده

خداجون هر وقت می خوای یاداوری کنی که قدر عزیزانم رو بیشتر بدونم یه اتفاقی می افته که باعث می شه بیشتر به فکرشون باشم دیروز با فاطیما رفتیم که به بابا سر بزنم  اما بابایی خونه نبود اما مادربزرگ بود و کمی اونجا موندم تا فاطیما گلم با ملیکا بازی کنه که کاش نمی رفتم عزیزدلم می دونم شیطنت مخصوص سنته و ما بزرگترها نباید از این مسئله شکایتی داشته باشیم اما خوب دیگه یه وقتایی یادمون می ره ما هم کوچیک بودیم و از این شیطنت ها داشتیم وقتی داشتی با ملیکا تو حیاط خونه بابایی بازی می کردی توپت افتاد تو زیرزمین و منم به ملیکا گفتم که اون برات بیاره اما تو هم عجله کردی که دنبالش رفتی و واااااااای خداجون یه دفعه دیدم صدای گریت بلند شد و منم انگار اون ...
5 شهريور 1392

تپل مامانی

قند عسلم این عکس زمانیه که شما خیلی تپل بودی با اینکه سنت خیلی کم بود اما می گفتی مامانی من شکمم خیلی بزرگ شده می خوام لاغر بشم باربی بشم فدای چشمای قشنگت الان که 4 سال و 7 ماهت شده خیلی لاغرتر شدی و قدت هم بلندتر شده فکر کنم به آرزوت رسیدی گل مامان. ...
27 مرداد 1392

خونه تکونی اتاق دختر نازم

نازنینم بالاخره ماه رمضان ماه مهمانی خدا هم تموم شد وقتی پنج شنبه شب آخرین اذان ماه مبارک رو شنیدم حسابی گریه کردم و با اینکه روزه گرفتن خیلی سخت بود اما احساس دلتنگی بهم دست داد و برای شب و روزهایی که گذشت دلم تنگ شد   دیروز یعنی یکشنبه (92.05.20) من مرخصی گرفته بودم و باهم بودیم تصمیم گرفته بودم که اتاقت رو مرتب کنم و یه سری لوازم اضافه و قدیمی رو جمع کنم از ساعت 4 بعدازظهر تا 7:30 شب تو اتاقت مشغول بودم و حدود سه تا مشمع لوازم اضافی مثل لباس و اسباب بازی و ... از اتاقت جمع کردم از اینکه توهم قبول می کردی که اونا رو جمع کنم واقعا تعجب کردم اخه همیشه بچه ها دلبستگی خاصی به لوازمشون دارن اما خوب خدارو شکر اتاقت خیلی مرتب شد و یه...
21 مرداد 1392

خانمی بزرگ شدی

نازنینم وقتی یکشنبه اومدم دنبالت پریدی بغلم و گفتی مامان از امروز قرار شده بریم کلاس خاله مژگان یعنی کلاس پیش دبستانی ها خیلی خوشحال بودی منم همین طور اخه جیگر طلای من بزرگ شده خودت هم برای همچین روزی لحظه شماری می کردی و بقول خودت عاشق خاله مجگان بودی و دوست داشتی زودتر بری کلاسش روز یکشنبه خیلی روز خوبی برام بود دومین خبر خوشی بود که بهم داده بودن خدایا شکرت دخترم بزرگ شده این آخرین مرحله از هفت خان مهدته عزیزم یعنی داری اماده می شی برای رفتن به مدرسه نازنینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تازه اسمت رو تو مهد نزدیک محل کارم نوشته بودم و تو اون موقع نه ماهت بود خیلی برام سخت بود اما چاره ای نداشتم و مجبور بودم در طی روز چندین بار بهت...
1 مرداد 1392