ترس نازگل مامان از بازی تو استخر
نازنینم الان که دارم این مطالب رو می نویسم 5 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت از عمر نازنینت می گذره فدای وجودت بشه مامانی یکشنبه با بابا رفتیم کرج از خوشحالی نمی تونستی تو ماشین بشینی و همش می پرسیدی مامانی کی می رسیم بخاطر تعطیلی خیلی ترافیک بود و تقریبا دو ساعت طول کشید که رسیدیم انقدر خسته و گرسنه بودیم که تا رسیدیم مامان مرضی خودش احوالمون رو دید و زود برامون شام آورد تا ساعت 2 بیدار بودیم و تو هم هر کاری دلت می خواست انجام دادی و مامان مرضی هم مدام قربون صدقت می رفت روز دوشنبه هم از صبح که بیدار شدی مدام اصرار می کردی مامان بریم استخر بازی کنم مامان مرضی هم قایق بادی و کلی هم اسباب بازی برات اورد اما نمی دونم چرا بعد از اون همه اصرار ...
نویسنده :
مامان فاطیما
12:06




