خانمی بزرگ شدی
نازنینم وقتی یکشنبه اومدم دنبالت پریدی بغلم و گفتی مامان از امروز قرار شده بریم کلاس خاله مژگان یعنی کلاس پیش دبستانی ها خیلی خوشحال بودی منم همین طور اخه جیگر طلای من بزرگ شده خودت هم برای همچین روزی لحظه شماری می کردی و بقول خودت عاشق خاله مجگان بودی و دوست داشتی زودتر بری کلاسش روز یکشنبه خیلی روز خوبی برام بود دومین خبر خوشی بود که بهم داده بودن خدایا شکرت دخترم بزرگ شده این آخرین مرحله از هفت خان مهدته عزیزم یعنی داری اماده می شی برای رفتن به مدرسه نازنینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تازه اسمت رو تو مهد نزدیک محل کارم نوشته بودم و تو اون موقع نه ماهت بود خیلی برام سخت بود اما چاره ای نداشتم و مجبور بودم در طی روز چندین بار بهت...
نویسنده :
مامان فاطیما
13:37






