فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

خانمی بزرگ شدی

نازنینم وقتی یکشنبه اومدم دنبالت پریدی بغلم و گفتی مامان از امروز قرار شده بریم کلاس خاله مژگان یعنی کلاس پیش دبستانی ها خیلی خوشحال بودی منم همین طور اخه جیگر طلای من بزرگ شده خودت هم برای همچین روزی لحظه شماری می کردی و بقول خودت عاشق خاله مجگان بودی و دوست داشتی زودتر بری کلاسش روز یکشنبه خیلی روز خوبی برام بود دومین خبر خوشی بود که بهم داده بودن خدایا شکرت دخترم بزرگ شده این آخرین مرحله از هفت خان مهدته عزیزم یعنی داری اماده می شی برای رفتن به مدرسه نازنینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تازه اسمت رو تو مهد نزدیک محل کارم نوشته بودم و تو اون موقع نه ماهت بود خیلی برام سخت بود اما چاره ای نداشتم و مجبور بودم در طی روز چندین بار بهت...
1 مرداد 1392

عشق نازنین دخترم به ائمه

فاطیما گلم امروز بعد از پنج روز که کنارم بودی اومدم سرکار و خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چند روز گذشته که ایام محرم بود باهم می رفتیم مسجد یه وقتایی هم می رفتیم هیئت خاله بابایی شبایی که پیاده از مسجد برمی گشتیم اگه دسته زنجیرزنا رو می دیدی کلی گریه می کردی و می گفتی مامانی چرا امام حسین رو کشتن واقعا بهت حسودیم می شه که تو این سن کم امام حسین رو درک کردی تو این چند شب بهم می گفتی مامانی بهم لباس مشکی بپوشون آخه امام حسین ناراحت می شه من لباس رنگی بپوسم فدای دلت بشه مامانی وقتی می رفتیم هیئت کلی سینه زنی می کردی و یا حسین و یا ابوالفضل می گفتی بهت افتخار می کنم مامانی دوست دارم همیشه عشق به امام حسین و حضرت ابوالفضل رو تو سینه ات داشته ...
27 خرداد 1392

روز شماری برای رفتن به خونه مامان مرضی

عزیز دل مامان مثل اینکه دیروز توی مهد خیلی شیطونی کرده بودی آخه وقتی اومدم دنبالت مدام می گفتی مامانی خسته شدم گفتم چرا مگه چیکار کردی گفتی امروز کلاس خلاقیت داشتیم و کلی کار انجام دادیم با اینکه تو خونه کلی ذوق کرده بودی که می تونی تو حیاط مهد بازی کنی اما بهت اجازه نداده بودن بری حیاط چون تغذیه ات رو کامل نخورده بودی و خاله فرشته هم به تو و چند تا از دوستات اجازه بازی نداده بود اشکال نداره پنج شنبه خونه مامانی مرضی انقدر بازی کن تا خسته شی امروز که می خواستم ببرمت مهد کمتر اذیتم کردی چون تا بهت گفتم فردا پنج شنبه است و نمی ری خوشحال شدی و خودت تو آماده شدن کمکم کردی بعد هم سی دی عمو پورنگ و چند تا اسباب بازی گذاشتی ...
27 خرداد 1392

مهمونی خونه مامان مرضی

دختر قشنگ مامان به قولم وفا کردم و پنج شنبه با بابایی رفتیم کرج خیلی خوشحال بودم که بابا مرخصی گرفته بود و اون روز کنار من و تو بود بعدازظهر ساعت 6 رسیدیم خونه مامان مرضی. مامانی برای ناهار خورشت کرفس درست کرده بود و بیچاره غذا نخورده بود تا ما برسیم و با ما غذا بخوره خیلی خوشحال بودی تا ساعت 1 شب هم کلی شیطونی کردی با گربه ای که تو حیاط اونجا بود بازی کردی با اینکه از گربه می ترسی اما به روی خودت نیاوردی و باهاش قایم باشک بازی می کردی اول صداش می کردی تا اون می یومد سمت تو فرار می کردی جمعه از ساعت 7 صبح منو بیدار کردی و من هم قبل از اینکه همه بیدار شن صبحونه رو آماده کردم و بعد همه رو صدا کردی که صبحونه بخورن ساعت 11 با مامان مر...
27 خرداد 1392

فاطیما گلم عاشق حموم رفتنه

 گل مامان دیروز که اومدم مهد دنبالت، گریه کرده بودی و صورت سیاه شده بود وقتی دلیلش رو ازت پرسیدم خیلی ماهرانه تونتستی مامانی رو بپیچونی و جواب سربالا دادی وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کردم بردمت حموم و کلی بازی کردی و وقتی از حموم اومدی بیرون بخاطر اینکه خیلی آب بازی کرده بودی تمام پوست دستت چروک خورده بود و تو هم با تعجب به دستات نگاه می کردی انقدر خسته بودی که می خواستی بدون اینکه شام بخوری بخوابی اما من بغلت کردم و بردمت آشپزخونه و ازت خواستم تو چیدن میز شام کمکم کنی که با این بهونه بیدار بمونی و شام بخوری اما چند قاشق نخورده بودی که غذا تو دهنت بود و  خوابت برد من هم چون خیلی خسته بودم بعد از تو خوابیدم و بابایی بیچاره تنها م...
27 خرداد 1392