فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

دندون درد فاطیما جونی

نازنینم یکشنبه شب (92.07.28) وقتی شامت رو خوردی بابایی مثل همیشه بوست کرد و گذاشت تو تختت که بخوابی منو و بابایی مشغول تماشای تلویزیون بودیم که دیدیدم گلمون با گریه از اتاقش اومد بیرون گفتی مامانی دندونم درد می کنه      با بابایی هر کاری بلد بودیم انجام دادیم تا درد دندونت اروم شه که نشد تصمیم گرفتم فرداش که از سرکار برگشتم ببرمت دکتر و بالاخره دیروز (92.07.29) با هزار نقشه راضی شدی برای اینکه کمتر بترسی به عمه گفتم باهامون بیاد خدا رو شکر خانم دکتر مهربونی اونجا بود و کلی باهات صحبت کرد و سرگرمت کرد بعد شروع به درست کردن دندونت کرد اول بی حسی برات زد بعد من با دستام روی چشمای نازت رو گرفتم تا خانم دکتر به دندون نازگ...
30 مهر 1392

عکس فرشته مهربونم

  دختر نازم دوشنبه شب (92.07.15) بخاطر اینکه مهدتون عکس خواسته بود با بابایی رفتیم عکاسی تا از فرشته نازمون عکس بگیریم پیرمرد مهربونی اومد تا ازت عکس بگیره انقدر شیرین و دلنشین نگاه دوربین می کردی که قبل از اینکه عکس بگیره کلی قربون صدقت رفت وقتی برای گرفتن عکس آمادت می کردم یاد روزی افتادم که برای اولین بار بردمت عکاسی اون موقع دو سالت بود به یاد اون روزا کمی دلم گرفت فدای صورت ماهت بشم برای خودت خانومی شدی شبها قبل از اینکه بخوابی وسایل مهد رو آماده می کنی و بهم می گی مامانی فردا صبح که بیدارم کردی نیا اتاقم به کارات برس و آماده شو منم زود آماده می شم که تو دیرت نشه با شنیدن این حرفات تموم خسیتگیهامو فراموش می کنم فاطیمای ...
17 مهر 1392

قشنگم پاییزت مبارک

دختر نازم دیروز قرار بود با خاله سونیا بریم استخر خیلی دوست داشتم با خودم ببرمت اما چون می دونستم از آب می ترسی ترجیح دادم با ملیکا و عمه بری پارک ساعت 9 شب اومدم دنبالت عمه برات یه لیوان خوشگل صورتی رنگ گرفته بود وقتی رسیدیم خونه  کیف خوشگلت رو برداشتی و گفتی مامان می خوام وسایل مدرسه ام رو آماده کنم قربونت برم هنوز یک سال وقت داری تا مدرسه اما منم بخاطر خوشحالی تو اومدم و عاشقانه به کارایی که انجام می دادی نگاه می کردم مداد و پاک کن و دفتر و لیوانت رو گذاشتی تو کیفت و تا من غذاتو آماده کنم خوابیدی البته بیدارت کردم و کمی غذا خوردی بعد خوابیدی گلم امروز اولین روز پاییزه و برات طلایی ترین روزها رو آرزو می کنم از اینکه سال دیگه باید بری...
1 مهر 1392

همراهی دختر نازم با مامانیش

دختر نازم دیروز قرار بود برم جلسه اما چون تنها می خواستم برم زیاد راضی به رفتن نبودم که به پیشنهاد مامان مر ضی تو رو هم با خودم بردم از اینکه کنارم بودی خیلی احساس خوبی داشتم تو جلسه که بودیم چند تا نقاشی کشیدی و بعد با دقت به حرفای استاد گوش می کردی قربونت برم که از الان ادای ادم بزرگا رو در میاری انشاالله یه روزی بشه ببینم می ری دانشگاه و تو بهترین رشته تحصیل می کنی وقتی جلسه تموم شد بردمت پارک و حدود نیم ساعتی بازی کردی دلم می خواست بیشتر می موندیم تا بازی کنی اما دیر وقت بود و باید برمی گشتیم وقتی رسیدیم خونه رفتی حموم بعد یک کاسه بزرگ سوپ خوردی(خیلی گرسنت بود قربونت برم )بعد بردم تو اتاقت و خوابیدی البته اصرار داشتی بیدار باشی و باه...
26 شهريور 1392

بهونه های شیرین دختر نازم

دلبندم پنج شنبه شب با بابایی رفتیم خونه مامان مرضی اما چون بابا کار داشت باید برمی گشتیم و با اینکه هر سه تامون دوست داشتیم که بمونیم کرج اما مجبور بودیم که برگردیم.تو کلی با خودت وسیله برده بودی و فکر می کردی که می خواهیم بمونیم خونه مامانی اما وقتی بهت گفتم فاطیما جونم وسائلت رو جمع کن بریم حدود یکساعت گریه کردی تا بالاخره راضی شدی که برگردیم خونمون گل من نمی دونم باید چه جوری این اخلاقت رو عوض کنم آخه هر وقت خونه هر کسی می ریم شما بهونه می کنی که بمونی خونشون نه من نه بابایی راضی نمی شیم گلمون یه شب ازمون جدا باشه من تمام تلاشم رو می کنم که اتاقت رو به بهترین شکل درست کنم و با هر وسیله و عروسکی که داری اتاقت رو تزئین می کنم که تو از اتاقت...
23 شهريور 1392