دندون درد فاطیما جونی
نازنینم یکشنبه شب (92.07.28) وقتی شامت رو خوردی بابایی مثل همیشه بوست کرد و گذاشت تو تختت که بخوابی منو و بابایی مشغول تماشای تلویزیون بودیم که دیدیدم گلمون با گریه از اتاقش اومد بیرون گفتی مامانی دندونم درد می کنه با بابایی هر کاری بلد بودیم انجام دادیم تا درد دندونت اروم شه که نشد تصمیم گرفتم فرداش که از سرکار برگشتم ببرمت دکتر و بالاخره دیروز (92.07.29) با هزار نقشه راضی شدی برای اینکه کمتر بترسی به عمه گفتم باهامون بیاد خدا رو شکر خانم دکتر مهربونی اونجا بود و کلی باهات صحبت کرد و سرگرمت کرد بعد شروع به درست کردن دندونت کرد اول بی حسی برات زد بعد من با دستام روی چشمای نازت رو گرفتم تا خانم دکتر به دندون نازگ...
نویسنده :
مامان فاطیما
9:25




