فاطیما گلم عاشق حموم رفتنه
گل مامان دیروز که اومدم مهد دنبالت، گریه کرده بودی و صورت سیاه شده بود وقتی دلیلش رو ازت پرسیدم خیلی ماهرانه تونتستی مامانی رو بپیچونی و جواب سربالا دادی وقتی رسیدیم خونه اولین کاری که کردم بردمت حموم و کلی بازی کردی و وقتی از حموم اومدی بیرون بخاطر اینکه خیلی آب بازی کرده بودی تمام پوست دستت چروک خورده بود و تو هم با تعجب به دستات نگاه می کردی انقدر خسته بودی که می خواستی بدون اینکه شام بخوری بخوابی اما من بغلت کردم و بردمت آشپزخونه و ازت خواستم تو چیدن میز شام کمکم کنی که با این بهونه بیدار بمونی و شام بخوری اما چند قاشق نخورده بودی که غذا تو دهنت بود و خوابت برد من هم چون خیلی خسته بودم بعد از تو خوابیدم و بابایی بیچاره تنها م...
نویسنده :
مامان فاطیما
14:47
سورپرایز بابا برای فاطیما گلم
گردش با دوستان
فاطیمای عزیزم بخاطر مشکلاتی که تو این چند روزه برای مامانی پیش اومده بود نتونستم وبلاگ رو به روز کنم خدا رو شکر اون مشکلات تا یه حدی حل شده و امروز بلاخره تونستم کمی وقت بذارم و وبلاگ رو به روز بکنم دیروز با بچه های مهد رفته بودین سرزمین عجایب من هم طبق معمول یکشنبه ها تا ساعت 6 شرکت بودم و تا بیام خونه عمه دنبالت ساعت 7 شب بود اولش هرچی ازت سوال میکردم که چیکار کردی اصلا جواب نمی دادی و سرگرم بازی با عموبهرام بودی ولی وقتی رفتیم خونه کامل بهم توضیح دادی که سرسره، چرخ و فلک، استخر توپ و کلی بازی دیگه رو انجام دادین و از شانس شما تا عمو موسیقی سرزمین عجایب می خواسته براتون موسیقی بخونه باند سوخته بود ولی کلا از رفتنت به سرزمین عجایب...
نویسنده :
مامان فاطیما
16:22
دختر گلم سرما خورده
عزیز دل مامان چند روزیه که سرما خوردی و بدجور سرفه می کنی وقتی می بینم سرفه هات اذیتت می کنه و نمی ذاره راحت بخوابی رنج می برم انشاالله که زودتر خوب بشی گلم. هفته پیش قرار بود که تو مهد ازتون عکس بگیرن و تو هم کلی ذوق و شوق داشتی (سه شنبه ٢١/٠٩/٩١) نوع عکسی که قرار بود مثل اون ازت عکس بگیرن رو اینبار خودت انتخاب کردی و واقعا بهترین عکس رو انتخاب کردی گل مامان چند روز دیگه قراره اسباب کشی کنیم و بریم خونه جدید خیلی از خونه جدیده خوشت اومده و هرشب می گی مامان کی می ریم دلم می خواد زودتر خوب بشی چون اصلا از مریضی خوشت نمیاد و می دونم سرفه هات خیلی اذیتت می کنه. قرار فردا تو مهد براتون بخاطر شب یلدا جشن بگیرن سهم تو هم بردن سه تا تخم مرغ پ...
نویسنده :
مامان فاطیما
16:19
دلتنگی برای دختر گلم
عکس
ماهی کوچولو
دختر قشنگم امروز قرار بود تو مهد با مربیتون کیک درست کنید خیلی ذوق داشتی و صبح که بیدارت کردم برای اولین بار بود که به خاطر درست کردن کیک سریع اماده شدی که بری مهد امیدوارم که امروز بهت خوش گذشته باشه. دیشب بابایی برات یه ماهی خوشگل طلایی خریده بود تو هم خیلی خوشحال شدی و وقتی بهت گفتم مامانی اسمش رو چی بذاریم گفتی می خوام اسم خودم رو براش بذارم اما وقتی امروز قبل از رفتن به سرکار خواستم بهش غذا بدم هرچی تنگش رو نگاه کردم نبود اول فکر کردم ته تنگه اما نبود بعد دیدم افتاده کنار پنجره وقتی بهت گفتم خیلی ناراحت شدی بابایی گفته بود که این ماهیها می تونن بپرن بیرون از تنگ اشکالی نداره بابایی قراره که امروز یه ماهی دیگه برات بخره و دوبار...
نویسنده :
مامان فاطیما
16:03
اسباب کشی
عزیز دل مامان هفته پیش یکشنبه (٠٣/١٠/٩١) به خونه جدیدمون اسباب کشی کردیم برای اینکه اذیت نشی چند روزی رو خونه مامان پری بودی اما بابایی مدام زنگ می زد و حالت رو می پرسید تو هم اشتیاق داشتی که بیایی و اتاق خوشگلت رو ببینی برای اینکه خوشحالت کنم سعی کردم به بهترین شکل اتاقت رو درست کنم وقتی اومدیم دنبالت و اوردیمت خونه از دیدن اتاقت خیلی خوشحال شدی و کلی ذوق کردی چند روزی هم مهد نرفته بودی و شنبه که رفتی مهد همه بچه ها بهت گفته بودن که دلشون برات تنگ شده بود انقدر که شیرینی همه دلشون برات تنگ می شه نازنینم دوست دارم. تموم تلاشم رو می کنم که خوشحالت کنم دوست دارم همیشه شاد باشی . ...
نویسنده :
مامان فاطیما
14:14
فاطیما گلم عاشق ژله است
عزیز دل مامانی دیروز که اومدم مهد دنبالت تا منو دیدی گریه کردی بهم گفتی مامان من می خوام عمه بیاد دنبالم خیلی دلم شکست اما خوب میدونم این حس قشنگت بدون هیچ منظوری بوده و فقط بخاطر این بود که بتونی با ملیکا بازی کنی با این که خاله فرزانه و خاله اعظم بهم گفتن به حرفت گوش نکنم و ببرمت خونه اما دلم نیومد و نشستم تو پله ها تا عمه بیاد و تو بتونی با ملیکا بازی کنی بعد از اینکه از بابایی اجازه گرفتم که بتونی بری خونه عمه با ملیکا و عمه رفتی خونشون و تا ساعت نه شب اونجا بودی وقتی تنها رفتم خونه خیلی دلم گرفت اما خوشحال بودم که تو تونستی با ملیکا بازی کنی خوشگل مامان خیلی خوشحالم چون شنبه تعطیله (شهادت امام رضا (ع)) و می تونیم سه روز پیش هم...
نویسنده :
مامان فاطیما
11:35






