فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

گلدون فاطیما

عزیز دلم دیروز تا بعداز ظهر پیش عمه بودی و منم لحظه شماری می کردم که ساعت کاری تموم بشه و بیام پیشت وقتی رسیدم گلدونی رو که تو مهد درست کرده بودی و زمانی که صبح بردمت دکتر تو ماشین جا مونده بود رو برات اوردم و تو هم خیلی خوشحال شدی و گذاشتیش دم پنجره و بهش اب دادی و نازنینم فکر می کردی همون لحظه باید گل بده و چند بار پشت سر هم می پرسیدی که مامان چرا گلش در نمیاد قربون خودت و دنیای خوشگل کودکیت بشم که انقدر ساده و بی ریاست بعد باهم رفتیم خونه و لباساتو عوض کردم و رفتیم دکتر البته این دفعه برای خودم از اینکه کنارم هستی خدا رو شکر می کنم وقتی برگشتیم خونه با بابایی رفتیم و برات میوه خریدیم که متاسفانه اصلا اهل میوه خوردن نیستی  گل مامان خ...
5 شهريور 1392

دختر نازم مریض شده

خداجون هر وقت می خوای یاداوری کنی که قدر عزیزانم رو بیشتر بدونم یه اتفاقی می افته که باعث می شه بیشتر به فکرشون باشم دیروز با فاطیما رفتیم که به بابا سر بزنم  اما بابایی خونه نبود اما مادربزرگ بود و کمی اونجا موندم تا فاطیما گلم با ملیکا بازی کنه که کاش نمی رفتم عزیزدلم می دونم شیطنت مخصوص سنته و ما بزرگترها نباید از این مسئله شکایتی داشته باشیم اما خوب دیگه یه وقتایی یادمون می ره ما هم کوچیک بودیم و از این شیطنت ها داشتیم وقتی داشتی با ملیکا تو حیاط خونه بابایی بازی می کردی توپت افتاد تو زیرزمین و منم به ملیکا گفتم که اون برات بیاره اما تو هم عجله کردی که دنبالش رفتی و واااااااای خداجون یه دفعه دیدم صدای گریت بلند شد و منم انگار اون ...
5 شهريور 1392

تپل مامانی

قند عسلم این عکس زمانیه که شما خیلی تپل بودی با اینکه سنت خیلی کم بود اما می گفتی مامانی من شکمم خیلی بزرگ شده می خوام لاغر بشم باربی بشم فدای چشمای قشنگت الان که 4 سال و 7 ماهت شده خیلی لاغرتر شدی و قدت هم بلندتر شده فکر کنم به آرزوت رسیدی گل مامان. ...
27 مرداد 1392

خونه تکونی اتاق دختر نازم

نازنینم بالاخره ماه رمضان ماه مهمانی خدا هم تموم شد وقتی پنج شنبه شب آخرین اذان ماه مبارک رو شنیدم حسابی گریه کردم و با اینکه روزه گرفتن خیلی سخت بود اما احساس دلتنگی بهم دست داد و برای شب و روزهایی که گذشت دلم تنگ شد   دیروز یعنی یکشنبه (92.05.20) من مرخصی گرفته بودم و باهم بودیم تصمیم گرفته بودم که اتاقت رو مرتب کنم و یه سری لوازم اضافه و قدیمی رو جمع کنم از ساعت 4 بعدازظهر تا 7:30 شب تو اتاقت مشغول بودم و حدود سه تا مشمع لوازم اضافی مثل لباس و اسباب بازی و ... از اتاقت جمع کردم از اینکه توهم قبول می کردی که اونا رو جمع کنم واقعا تعجب کردم اخه همیشه بچه ها دلبستگی خاصی به لوازمشون دارن اما خوب خدارو شکر اتاقت خیلی مرتب شد و یه...
21 مرداد 1392

خانمی بزرگ شدی

نازنینم وقتی یکشنبه اومدم دنبالت پریدی بغلم و گفتی مامان از امروز قرار شده بریم کلاس خاله مژگان یعنی کلاس پیش دبستانی ها خیلی خوشحال بودی منم همین طور اخه جیگر طلای من بزرگ شده خودت هم برای همچین روزی لحظه شماری می کردی و بقول خودت عاشق خاله مجگان بودی و دوست داشتی زودتر بری کلاسش روز یکشنبه خیلی روز خوبی برام بود دومین خبر خوشی بود که بهم داده بودن خدایا شکرت دخترم بزرگ شده این آخرین مرحله از هفت خان مهدته عزیزم یعنی داری اماده می شی برای رفتن به مدرسه نازنینم چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تازه اسمت رو تو مهد نزدیک محل کارم نوشته بودم و تو اون موقع نه ماهت بود خیلی برام سخت بود اما چاره ای نداشتم و مجبور بودم در طی روز چندین بار بهت...
1 مرداد 1392

عشق نازنین دخترم به ائمه

فاطیما گلم امروز بعد از پنج روز که کنارم بودی اومدم سرکار و خیلی دلم برات تنگ شده بود تو چند روز گذشته که ایام محرم بود باهم می رفتیم مسجد یه وقتایی هم می رفتیم هیئت خاله بابایی شبایی که پیاده از مسجد برمی گشتیم اگه دسته زنجیرزنا رو می دیدی کلی گریه می کردی و می گفتی مامانی چرا امام حسین رو کشتن واقعا بهت حسودیم می شه که تو این سن کم امام حسین رو درک کردی تو این چند شب بهم می گفتی مامانی بهم لباس مشکی بپوشون آخه امام حسین ناراحت می شه من لباس رنگی بپوسم فدای دلت بشه مامانی وقتی می رفتیم هیئت کلی سینه زنی می کردی و یا حسین و یا ابوالفضل می گفتی بهت افتخار می کنم مامانی دوست دارم همیشه عشق به امام حسین و حضرت ابوالفضل رو تو سینه ات داشته ...
27 خرداد 1392

روز شماری برای رفتن به خونه مامان مرضی

عزیز دل مامان مثل اینکه دیروز توی مهد خیلی شیطونی کرده بودی آخه وقتی اومدم دنبالت مدام می گفتی مامانی خسته شدم گفتم چرا مگه چیکار کردی گفتی امروز کلاس خلاقیت داشتیم و کلی کار انجام دادیم با اینکه تو خونه کلی ذوق کرده بودی که می تونی تو حیاط مهد بازی کنی اما بهت اجازه نداده بودن بری حیاط چون تغذیه ات رو کامل نخورده بودی و خاله فرشته هم به تو و چند تا از دوستات اجازه بازی نداده بود اشکال نداره پنج شنبه خونه مامانی مرضی انقدر بازی کن تا خسته شی امروز که می خواستم ببرمت مهد کمتر اذیتم کردی چون تا بهت گفتم فردا پنج شنبه است و نمی ری خوشحال شدی و خودت تو آماده شدن کمکم کردی بعد هم سی دی عمو پورنگ و چند تا اسباب بازی گذاشتی ...
27 خرداد 1392

مهمونی خونه مامان مرضی

دختر قشنگ مامان به قولم وفا کردم و پنج شنبه با بابایی رفتیم کرج خیلی خوشحال بودم که بابا مرخصی گرفته بود و اون روز کنار من و تو بود بعدازظهر ساعت 6 رسیدیم خونه مامان مرضی. مامانی برای ناهار خورشت کرفس درست کرده بود و بیچاره غذا نخورده بود تا ما برسیم و با ما غذا بخوره خیلی خوشحال بودی تا ساعت 1 شب هم کلی شیطونی کردی با گربه ای که تو حیاط اونجا بود بازی کردی با اینکه از گربه می ترسی اما به روی خودت نیاوردی و باهاش قایم باشک بازی می کردی اول صداش می کردی تا اون می یومد سمت تو فرار می کردی جمعه از ساعت 7 صبح منو بیدار کردی و من هم قبل از اینکه همه بیدار شن صبحونه رو آماده کردم و بعد همه رو صدا کردی که صبحونه بخورن ساعت 11 با مامان مر...
27 خرداد 1392