فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

بهونه های شیرین دختر نازم

دلبندم پنج شنبه شب با بابایی رفتیم خونه مامان مرضی اما چون بابا کار داشت باید برمی گشتیم و با اینکه هر سه تامون دوست داشتیم که بمونیم کرج اما مجبور بودیم که برگردیم.تو کلی با خودت وسیله برده بودی و فکر می کردی که می خواهیم بمونیم خونه مامانی اما وقتی بهت گفتم فاطیما جونم وسائلت رو جمع کن بریم حدود یکساعت گریه کردی تا بالاخره راضی شدی که برگردیم خونمون گل من نمی دونم باید چه جوری این اخلاقت رو عوض کنم آخه هر وقت خونه هر کسی می ریم شما بهونه می کنی که بمونی خونشون نه من نه بابایی راضی نمی شیم گلمون یه شب ازمون جدا باشه من تمام تلاشم رو می کنم که اتاقت رو به بهترین شکل درست کنم و با هر وسیله و عروسکی که داری اتاقت رو تزئین می کنم که تو از اتاقت...
23 شهريور 1392

تولد بابایی

عزیز دلم دیروز تولد بابا اصغر بود اول قرار نبود بریم خونشون ولی بابا با عمه هماهنگ کردن که بریم عمو احسان با ماشین تصادف کرده بود خدا رو شکر به خودش چیزی نشده بود اما ماشین بدجور خسارت دیده بود و بابا خیلی از این قضیه ناراحت بود وقتی اومدم مهد دنبالت اول بهانه گرفتی که چرا نمی برمت پارک بعد از کلی توضیح دادن و وعده خونه مامان پری رو دادن راضی شدی بریم خونه وقتی رسیدیم دندون درد بدی اومد سراغم تو هم برای اینکه به من کمک کنی خودت حاضر شدی قربونت برم که با سلیقه ای و بهترین لباسها رو می پوشی بابا هم ساعت 8 اومد و رفتیم برای بابا اصغر کیک و کادو خریدیم و رفتیم خونشون دختر گلم شما خانومتر و بزرگ تر شدی و کمتر از قبل با باران شلوغ می کنی نازنین ما...
20 شهريور 1392

فرشته خوابالوی مامان

  شیرینم دیروز وقتی رسیدیم خونه بردمت حموم تا خانوم گلم تمیز بشه و خستگی اردو از تنش در بیاد     قرار بود شب با بابایی بریم سینما تو هم حاضر شدی و منتظر بابا شدی بعد باهم نشستیم و مشغول تماشای تلویزیون شدیم که خوابمون برد و وقتی بیدار شدم دیدم مثل یه فرشته کنارم خوابیدی     دلم نیومد بیدارت کنم به بابا زنگ زدم و گفتم فاطیما گلم رفته بوده اردو و خسته است و زودتر از همیشه خوابیده و بهتره سینما نریم بعد هر کاری کردم بیدار شی و شام بخوری بیدار نشدی دوباره عذاب وجدان گرفتم که دختر نازم باید گرسنه بخوابه به خودم گفتم اشکال نداره فکر کنم به خواب بیشتر از غذا احتیاج داری و گذاشتم تو تختت وفتی بابا اوم...
20 شهريور 1392

اردو با دوستای مهد

فرشته کوچولوی من امروز قراره با دوستای مهدت برین اردوی تفریحی (پارک ترافیک)       گفته بودن که تفنگ آب پاش هم با خودتون ببرید نمی دونم چرااااااااا امیدوارم بهت خییییییییییییییییییییلی خوش بگذره       ...
19 شهريور 1392

هدیه مامانی و بابایی به دختر نازمون به مناسبت روز دختر

نازنین مامان دیروز که اومدم مهد دنبالت دیدم یک ماسک خرگوش زدی به صورتت و گفتی اینو برای روز دختر بهمون دادن چند بار هم بهم گفتی مامان تو برام چی می خری و بابایی قراره برام چی بخره منم گفتم شب که بابا اومد هر دوتامون کادوهامون رو بهت می دیم ساعت 7 تا 8 بخاطر اینکه کلاس داشتم خونه تنها بودی و وقتی کلاسم تموم شد به بابا زنگ زدم و با هم قرار گذاشتیم بریم برات کادو بخریم که یه دفتر نقاشی         و یه مداد رنگی دوازده رنگ       و دو تا خط کش ژله ای   که پر از شکل های جورواجور بود و یه چسب (که چسب رو به سفارش خودت برات خریدم موقع کلاس رفتنم کلی تاکید کردی که حت...
18 شهريور 1392

ددر با باران

خوشگلم چهارشنبه شب دوباره رفتیم کرج پیش مامان مرضی از وقتی راه افتادیم شما تو ماشین خواب بودی حتی وقتی رسیدیم خونشون هم خوابالو بودی و بدون اینکه شام بخوری خوابیدی البته حق داری چون ساعت هفت صبح رفته بودی مهد و خسته شده بودی پنج شنبه هم از وقتی بیدار شدی کلی تو حیاط بازی کردی و با بابایی ماشین شستی و وقتی بابا رفت استخر هر کاری کردیم که با باهاش بری و شنا کنی نرفتی و وقتی بابا می خواست ببرتت تو آب کلی جیغ زدی و گریه کردی با اینکه دلمون می خواست پیش مامان مرضی بمونیم اما چون با بابایی و مامان پری و عمه آرزو برنامه گذاشته بودیم که بریم پارک مجبور شدیم برگردیم تهران و ساعت نه شب بود که رفتیم پارک و تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم خیلی بهمون خوش گذشت ...
16 شهريور 1392

زیباترین گل هستی روزت مبارک

          یکی یدونه مامان و بابا فرشته زندگیمون روزت مبارک عزیزم         امروز روز دختره خدا رو شکر می کنم که هدیه قشنگی مثل تو رو به من و بابایی داد تا زندگیمون   لحظه به لحظه شیرین تر بشه نازنینم امیدوارم   مثل حنا با مسئولیت   مثل نل صبور     مثل ممول مهربون   مثل جودی شاد و سرزنده     و مثل سیندرلا خوشبخت باشی...       ...
16 شهريور 1392

ترس نازگل مامان از بازی تو استخر

نازنینم الان که دارم این مطالب رو می نویسم 5 سال و 5 ماه و 5 روز و 2 ساعت از عمر نازنینت می گذره فدای وجودت بشه مامانی یکشنبه با بابا رفتیم کرج از خوشحالی نمی تونستی تو ماشین بشینی و همش می پرسیدی مامانی کی می رسیم بخاطر تعطیلی خیلی ترافیک بود و تقریبا دو ساعت طول کشید که رسیدیم انقدر خسته و گرسنه بودیم که تا رسیدیم مامان مرضی خودش احوالمون رو دید و زود برامون شام آورد تا ساعت 2 بیدار بودیم و تو هم هر کاری دلت می خواست انجام دادی و مامان مرضی هم مدام قربون صدقت می رفت روز دوشنبه هم از صبح که بیدار شدی مدام اصرار می کردی مامان بریم استخر بازی کنم مامان مرضی هم قایق بادی و کلی هم اسباب بازی برات اورد اما نمی دونم چرا بعد از اون همه اصرار ...
12 شهريور 1392

خونه مامانی

نازنینم امروز یکشنبه است و طبق معمول هر هفته باید تا ساعت پنج و نیم سرکار باشم دلم برات خیلی تنگ شده اما خوشحالم که فردا تعطیله و کنار همیم اگه بابایی بتونه امشب می برمت خونه مامان مرضی تو عاشق مامان مرضی هستی و می دونم وقتی بهت بگم می خواهیم بریم خونشون از خوشحالی بال در میاری میبرمت استخر حیاطشون تا آب بازی کنی   خلاصه اینکه دلم  می خواد بهت  خوش بگذره عزیز دلم البته اگه قول بدی دختر خوبی باشی و مراقبت خودت باشی که سرما نخوری فرشته کوچولوی من   ...
10 شهريور 1392

ماه مهمانی خدا

عزیزم امروز هفتمین روز از ماه رمضونه و امسال ششمین ماه رمضونی که شما پیش من و بابا هستی گل من وقتی بعدازظهرها زودتر میام دنبالت خیلی خوشحال می شی و بهم می گی مامان نمی شه هرروز زود بیای منم خیلی دوست داشتم که همیشه زود بیام دنبالت اما خوب کار دیگه کاریش نمی شه کرد فدات بشه مامان وقتی بعدازظهرها میام و باهم نماز می خونیم از اینکه بیشتر قسمت های نماز رو با من تکرار می کنی احساس خوبی بهم دست می ده و بهت افتخار می کنم که انقدر عاشق نمازی و حتی وقتی اذان مغرب رو میگن تو می گی مامان بیا اول نماز بخونیم خدارو شکر می کنم از اینکه دختری مثل تو دارم بابا بهت قول داده اگه دختر خوبی باشی و به حرفامون گوش کنی پنج شنبه بعد از افطار ببرتت پارک کوچولوی نازن...
10 شهريور 1392