فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 18 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

مهمون عزیز

شیرین عسلم امروز 9 روزه که مامان مرضی پیشمونه هر سه تامون خیلی تو این چند روز به بودنش عادت کردیم هر روز صبح که بیدار می شی ازم می پرسی مامانی امروز مامان مرضی پیشمون می مونه؟ قربونت برم منم دوست ندارم مامانی بره امروز بخاطر جابه جایی مهدتون موندی خونه پیش مامان مرضی وقتی بهم گفتن می خوان جای مهدتون رو عوض کنن و برگردن به مهد قبلیت یاد روزایی افتادم که هنوز نمی تونستی راه بری و من تازه تو رو تو مهد ثبت نام کردم چقدر زود گذشت و تو بزرگ و خانوم شدی دیروز که اومدم دنبالت خاله فرشته کمی ازت ناراحت بود (جوراب شلواری) و از ساعت پنج و نیم تا هفت باهام صحبت کرد ازش ممنونم که انقدر دوست داره و بخاطرت وقت گذاشت و راهنماییم کرد حرفایی بهم زد که من کم...
30 بهمن 1392

هدیه فرشته مهربون

دختر یکی یه دونم دیروز وقتی اومدم مهد دنبالت گفتی مامانی به نظرت فرشته مهربون هدیه منو آورده یا نه؟ گفتم مامانی شب که بخوابی فرشته مهربون هدیه ات رو می یاره و ازت قول گرفتم که تا شب زیر بالشتت رو نگاه نکنی. وقتی بابایی از سرکار اومد به بهانه خرید گذاشتیمت خونه و رفتیم برات یه عروسک خیلی خوشگل خریدیم    چون به حرف بابایی گوش کرده بودی و همراه غذات گوشت خورده بودی بابایی برات یه تخته با مداد جادویی هم خرید. عروسکت رو زیر بالشتت گذاشتم و بهت گفتم بری و زیر بالشتت رو نگاه کنی که فرشته مهربون هدیه ات رو آورده یا نه منم از پشت سر ازت فیلم می گرفتم که یادگاری برات بمونه عزیز دلم با دیدنت عروسک کلی ذوق کردی و حسابی خ...
14 بهمن 1392

اولین دندون شیری فاطیما گلم افتاد

عزیز دلم انگار همین دیروز بود که بدنیا اومدی و صدای قشنگ خنده ها و گریه ها به خونمون روح بخشید. دیروز که اومدم دنبالت مثل همیشه انقدر عجله داشتم زود بریم خونه که اصلا متوجه اتفاق قشنگی که برات افتاده بود نشدم وقتی رسیدیم خونه من زودتر از تو از پله ها رفتم بالا و تو آروم آروم می اومدی وقتی آخرین پله رو اومدی با صدای قشنگت گفتی مامانی بالاخره دندونم افتاد و همون لحظه دویدم و بغلت کردم و تا تونستم بوست کردم خیلی سعی کردم گریه نکنم تا احساس خوشگلت رو از اینکه دندونت افتاده خراب نکنم چون خیلی منتظر این روز بودی اره عشق من تو بزرگ شدی قد کشیدی خانم شدی خوشگلم خیلی خوشحالم. وقتی بابایی از سرکار اومد بغلش کردی و گفتی بابایی دندونم کو؟ اونم حسابی...
13 بهمن 1392

دلتنگی

عزیز دلم امروز به خاطر آلودگی هوا، مهد کودک تعطیل بود و موندی پیش بابایی ساعت ده صبح بابا تو رو برد خونه عمه مهربونم و قرار شد که من از سرکار بیام دنبالت و ببرمت حموم که بری خونه مامان پری خیلی دلم گرفته از اینکه امشب پیشم نیستی خیلی ناراحتم بغض گلومو گرفته آخه هر روز صبح مخصوصا روزهای پنج شنبه که تعطیلم عادت کردم که بیای و بهم بگی مامانی سلام صبح بخیر و بهانه صبحانه رو بگیری و بعد از خوردن صبحانه باهم مشغول تمیز کردن خونه بشیم وقتی به این فکر می کنم که امشب پیشم نیستی غصه ام می گیره هر چی بزرگتر می‌شی بیشتر بهت وابسته می شم کاش می شد راضیت می کردم که امشب نری اما می‌دونم وقتی بهت بگم نرو کلی گریه می کنی و من بدتر دلم می گیره دیشب...
6 آذر 1392

دندون درد فاطیما جونی

نازنینم یکشنبه شب (92.07.28) وقتی شامت رو خوردی بابایی مثل همیشه بوست کرد و گذاشت تو تختت که بخوابی منو و بابایی مشغول تماشای تلویزیون بودیم که دیدیدم گلمون با گریه از اتاقش اومد بیرون گفتی مامانی دندونم درد می کنه      با بابایی هر کاری بلد بودیم انجام دادیم تا درد دندونت اروم شه که نشد تصمیم گرفتم فرداش که از سرکار برگشتم ببرمت دکتر و بالاخره دیروز (92.07.29) با هزار نقشه راضی شدی برای اینکه کمتر بترسی به عمه گفتم باهامون بیاد خدا رو شکر خانم دکتر مهربونی اونجا بود و کلی باهات صحبت کرد و سرگرمت کرد بعد شروع به درست کردن دندونت کرد اول بی حسی برات زد بعد من با دستام روی چشمای نازت رو گرفتم تا خانم دکتر به دندون نازگ...
30 مهر 1392

عکس فرشته مهربونم

  دختر نازم دوشنبه شب (92.07.15) بخاطر اینکه مهدتون عکس خواسته بود با بابایی رفتیم عکاسی تا از فرشته نازمون عکس بگیریم پیرمرد مهربونی اومد تا ازت عکس بگیره انقدر شیرین و دلنشین نگاه دوربین می کردی که قبل از اینکه عکس بگیره کلی قربون صدقت رفت وقتی برای گرفتن عکس آمادت می کردم یاد روزی افتادم که برای اولین بار بردمت عکاسی اون موقع دو سالت بود به یاد اون روزا کمی دلم گرفت فدای صورت ماهت بشم برای خودت خانومی شدی شبها قبل از اینکه بخوابی وسایل مهد رو آماده می کنی و بهم می گی مامانی فردا صبح که بیدارم کردی نیا اتاقم به کارات برس و آماده شو منم زود آماده می شم که تو دیرت نشه با شنیدن این حرفات تموم خسیتگیهامو فراموش می کنم فاطیمای ...
17 مهر 1392

قشنگم پاییزت مبارک

دختر نازم دیروز قرار بود با خاله سونیا بریم استخر خیلی دوست داشتم با خودم ببرمت اما چون می دونستم از آب می ترسی ترجیح دادم با ملیکا و عمه بری پارک ساعت 9 شب اومدم دنبالت عمه برات یه لیوان خوشگل صورتی رنگ گرفته بود وقتی رسیدیم خونه  کیف خوشگلت رو برداشتی و گفتی مامان می خوام وسایل مدرسه ام رو آماده کنم قربونت برم هنوز یک سال وقت داری تا مدرسه اما منم بخاطر خوشحالی تو اومدم و عاشقانه به کارایی که انجام می دادی نگاه می کردم مداد و پاک کن و دفتر و لیوانت رو گذاشتی تو کیفت و تا من غذاتو آماده کنم خوابیدی البته بیدارت کردم و کمی غذا خوردی بعد خوابیدی گلم امروز اولین روز پاییزه و برات طلایی ترین روزها رو آرزو می کنم از اینکه سال دیگه باید بری...
1 مهر 1392

همراهی دختر نازم با مامانیش

دختر نازم دیروز قرار بود برم جلسه اما چون تنها می خواستم برم زیاد راضی به رفتن نبودم که به پیشنهاد مامان مر ضی تو رو هم با خودم بردم از اینکه کنارم بودی خیلی احساس خوبی داشتم تو جلسه که بودیم چند تا نقاشی کشیدی و بعد با دقت به حرفای استاد گوش می کردی قربونت برم که از الان ادای ادم بزرگا رو در میاری انشاالله یه روزی بشه ببینم می ری دانشگاه و تو بهترین رشته تحصیل می کنی وقتی جلسه تموم شد بردمت پارک و حدود نیم ساعتی بازی کردی دلم می خواست بیشتر می موندیم تا بازی کنی اما دیر وقت بود و باید برمی گشتیم وقتی رسیدیم خونه رفتی حموم بعد یک کاسه بزرگ سوپ خوردی(خیلی گرسنت بود قربونت برم )بعد بردم تو اتاقت و خوابیدی البته اصرار داشتی بیدار باشی و باه...
26 شهريور 1392