فاطیما گلمفاطیما گلم، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

فاطیما دردونه مامان و بابا

ثبت نام مدرسه فاطیما گلم

دختر نازم از سه شنبه شب استرس ثبت نام مدرسه ات تموم وجودم رو گرفته بود مامان مرضی بخاطر کمک به من سه شنبه شب اومد تهران و پیش دایی محمد موند چهار شنبه صبح با بابایی رفتیم و واکسن ورود به مدرسه ات رو زدیم بعد بابا رفت سرکار و من و تو رفتیم دنبال مامان مرضی اولین مدرسه ای که رفتیم مدرسه غیردولتی کوثر نبی بود که زیاد خوشم نیومد و قبل از صحبت با مدیرش به مامان مرضی گفتم بریم دومین مدرسه ای که رفتیم مدرسه توحید بود که انقدر مدیرش چرب زبونی کرد با اینکه اصلا راضی نبودم اونجا ثبت نامت کنم اما بالاخره راضیمون کرد که تو رو اونجا ثبت نام کنم نازنیم وقتی خانم مدیر مدرسه ازت سوال کرد همه رو جواب دادی و به خودم بالیدم که خدا دختر باهوشی بهم هدیه کرده مثل...
11 خرداد 1393

مدرسه

دختر یکی یدونه ام چشم به هم زدم و شدی شش ساله و آماده رفتن به مدرسه انگار همین دیروز بود که صدای گریه ات برای اولین بار به گوشم خورد و بعد از نه ماه انتظار تازه حس مادر شدن به سراغم اومده بود نازنینم چقدر زود گذشت و برای خودت خانمی شدی الان که دارم این مطالب رو می نویسم بغض گلومو گرفته البته از شادی بزرگ شدن و خانوم شدنت امروز قرار بود عمه از مدرسه ای که ملیکا داره درس می خونه بپرسه که ثبت نام برای پایه اول چه زمانیه وقتی دیدم زنگ نزد خودم زنگ زدم مدرسه و در کمال ناباوری شنیدم ظرفیت ثبت نام تموم شده یکی از مسئولین اون مدرسه راهنماییم کرد که یه مدرسه غیرانتفاعی هست که از هر نظر عالیه و می شه اونجا ثبت نامت کنم ولی خیلی فکرم مشغول هزینه اش بود...
5 خرداد 1393

دومین دندون شیری فاطیما گلم افتاد

عزیز دل مامان دیروز قرار بود عمو احسان بیاد خونه ما تو هم کمک من کردی و اتاقت رو تمیز کردی وقتی داشتم غذا درست می کردم اومدی گفتی مامان یکی دیگه از دندونام افتاد کلی ذوق کرده بودی نازگلم اینا همه نشونه اینه که داری بزرگ می شی و واسه خودت خانومی میشی ایندفعه خودت دندونت رو گذاشتی تو دستمال کاغذی و گفتی می خوام به فرشته مهربون بگم واسم یه باربی بیاره که بتونم باهاش بازی کنم امروز قراره با بابایی بریم و برات یه عروسک باربی بخریم تا تو رو خوشحال کنیم . خانوم شدنت مبارک باشه عزیز دل مامانی و بابایی دوست دارم ...
26 فروردين 1393

مهمون عزیز

شیرین عسلم امروز 9 روزه که مامان مرضی پیشمونه هر سه تامون خیلی تو این چند روز به بودنش عادت کردیم هر روز صبح که بیدار می شی ازم می پرسی مامانی امروز مامان مرضی پیشمون می مونه؟ قربونت برم منم دوست ندارم مامانی بره امروز بخاطر جابه جایی مهدتون موندی خونه پیش مامان مرضی وقتی بهم گفتن می خوان جای مهدتون رو عوض کنن و برگردن به مهد قبلیت یاد روزایی افتادم که هنوز نمی تونستی راه بری و من تازه تو رو تو مهد ثبت نام کردم چقدر زود گذشت و تو بزرگ و خانوم شدی دیروز که اومدم دنبالت خاله فرشته کمی ازت ناراحت بود (جوراب شلواری) و از ساعت پنج و نیم تا هفت باهام صحبت کرد ازش ممنونم که انقدر دوست داره و بخاطرت وقت گذاشت و راهنماییم کرد حرفایی بهم زد که من کم...
30 بهمن 1392

هدیه فرشته مهربون

دختر یکی یه دونم دیروز وقتی اومدم مهد دنبالت گفتی مامانی به نظرت فرشته مهربون هدیه منو آورده یا نه؟ گفتم مامانی شب که بخوابی فرشته مهربون هدیه ات رو می یاره و ازت قول گرفتم که تا شب زیر بالشتت رو نگاه نکنی. وقتی بابایی از سرکار اومد به بهانه خرید گذاشتیمت خونه و رفتیم برات یه عروسک خیلی خوشگل خریدیم    چون به حرف بابایی گوش کرده بودی و همراه غذات گوشت خورده بودی بابایی برات یه تخته با مداد جادویی هم خرید. عروسکت رو زیر بالشتت گذاشتم و بهت گفتم بری و زیر بالشتت رو نگاه کنی که فرشته مهربون هدیه ات رو آورده یا نه منم از پشت سر ازت فیلم می گرفتم که یادگاری برات بمونه عزیز دلم با دیدنت عروسک کلی ذوق کردی و حسابی خ...
14 بهمن 1392

اولین دندون شیری فاطیما گلم افتاد

عزیز دلم انگار همین دیروز بود که بدنیا اومدی و صدای قشنگ خنده ها و گریه ها به خونمون روح بخشید. دیروز که اومدم دنبالت مثل همیشه انقدر عجله داشتم زود بریم خونه که اصلا متوجه اتفاق قشنگی که برات افتاده بود نشدم وقتی رسیدیم خونه من زودتر از تو از پله ها رفتم بالا و تو آروم آروم می اومدی وقتی آخرین پله رو اومدی با صدای قشنگت گفتی مامانی بالاخره دندونم افتاد و همون لحظه دویدم و بغلت کردم و تا تونستم بوست کردم خیلی سعی کردم گریه نکنم تا احساس خوشگلت رو از اینکه دندونت افتاده خراب نکنم چون خیلی منتظر این روز بودی اره عشق من تو بزرگ شدی قد کشیدی خانم شدی خوشگلم خیلی خوشحالم. وقتی بابایی از سرکار اومد بغلش کردی و گفتی بابایی دندونم کو؟ اونم حسابی...
13 بهمن 1392

دلتنگی

عزیز دلم امروز به خاطر آلودگی هوا، مهد کودک تعطیل بود و موندی پیش بابایی ساعت ده صبح بابا تو رو برد خونه عمه مهربونم و قرار شد که من از سرکار بیام دنبالت و ببرمت حموم که بری خونه مامان پری خیلی دلم گرفته از اینکه امشب پیشم نیستی خیلی ناراحتم بغض گلومو گرفته آخه هر روز صبح مخصوصا روزهای پنج شنبه که تعطیلم عادت کردم که بیای و بهم بگی مامانی سلام صبح بخیر و بهانه صبحانه رو بگیری و بعد از خوردن صبحانه باهم مشغول تمیز کردن خونه بشیم وقتی به این فکر می کنم که امشب پیشم نیستی غصه ام می گیره هر چی بزرگتر می‌شی بیشتر بهت وابسته می شم کاش می شد راضیت می کردم که امشب نری اما می‌دونم وقتی بهت بگم نرو کلی گریه می کنی و من بدتر دلم می گیره دیشب...
6 آذر 1392